شاعرانه (Poetic)
با ادبیات و فرهنگ ایران و دیگر کشورها آشنا بشویم 
نظر سنجی
آیا از مطالب این وبلاگ خوشتون اومد؟





پیوندهای روزانه

مردم ده همگی گرسنه بودند...

خشکسالی ، سرما و آفت همه محصولاتشان را پشت سر هم به یغما  برده بود...

نگاه های بی روح شده،  چنان چشم انتظار آسمان  لعنتی  بود تا معجزه ای از آن  بیرون بیاید  که اگر از میانشان ناله ای بر می خاست و کسی طلب کمک می کرد کسی نمی شنیدش...

اما اگر حرفی از حاصلخیزی و پر باری محصول سالهای گذشته می شد؛ هر کس خاطره ای داشت و یا اگر از اهالی ده بالایی کسی  خواسته یا ناخواسته مجیزی می گفت، همه بالا خواه ده خودشان در می آمدند و در باره بهتر بودن ده خرابه خودشان اظهار نظر می کردند !!!

اما شکم ها هنوز گرسنه بود و  اگر کسی از بین خودشان دست نیاز بالا می گرفت فقط حرف های او را نمی شنیدند...

 

روزی مسافری غریب به ده رسید  ، به گرد و خاک و خس و خاشاکی که در کوچه پس کوچه های ده سر گردان بودند و در هوا بازی می کردند نگاهی کرد ، انگار فهمید که اوضاع ده از چه قرار است ...  

از کوله بارش  دیگی در آورد و از آب پر کرد و  وسط  ده آتشی افروخت و سنگی توی دیگ انداخت و  دیگ را روی آتش بار گذاشت و شروع به هم زدن  دیگ کرد!!!

هر کسی هم از آنجا رد میشد دعوت می کرد تا وقتی آش سنگ حاضر شد، مهمان او شود!  

 شکم های گرسنه کم کم  به دور مرد و دیگش جمع شدند و با تعجب  به آن مرد که دایما بخار توی دیگ را  بو می کرد و از آن حظ می برد، نگاه می کردند.

کمی که گذشت غریبه سرش را بالا گرفت و گفت  اگر کمی بن شن داشتیم خیلی خوب می شد این آش خیلی خوشمزه تر می شد !

یکی از اهالی گفت: کمی در پستوی خانه من فکر می کنم بن شن مانده باشد صبر کن بیارمش !

کمی گذشت. غریبه گفت اگر کمی هم سبزی خشک داشتیم طعم این آش سنگمان بهتر میشد!

پیرزنی از میان جمع گفت فکر کنم کمی در خانه سبزی خشک داشته باشم.

غریبه دوباره گفت اگر کمی رشته هم با این سبزی توی آش سنگ بریزم انگشتانتان را قول می دهم  هم بخورید و همینطور ادامه پیدا کرد و هرکدام از اهالی ده چیزی از خانه شان آوردند و سهیم شدند و آش سنگی حسابی پر ملات شد.

طوری که همه بعد از اینکه خوردند و سیر شدند باز هم  توی دیگ اضافه  باقی ماند...

مسافر از آن ده رفت و آن سنگ را برای اهالی یادگار گذاشت تا دیگر کسی آنجا گرسنه نماند...

سخن روز : به این عادت كنید كه برای مردم كارهای خوب انجام دهید، بی آنكه بخواهید آنها شما را بشناسند. آلبرت شوایتزر




طبقه بندی: داستان و مطالب های ترجمه شده،
برچسب ها: قطحی، سنگ، همدلی، مسافر، درس بزرگ، غریبه، گرسنگی، سیری،
[ پنجشنبه 4 خرداد 1391 ] [ ساعت 22 و 14 دقیقه و 26 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]

روزی پسری نزد استاد هنرهای رزمی آمد و به او گفت که یکی از افسران امپراتوری مزاحم او و خانواده اش شده است و هر روز به نحوی آن ها را اذیت می کند...

پسر جوان گفت که افسر گارد امپراتور مبارزی بسیار جنگاور است و در سراسر سرزمین امپراتوری کسی سریع تر و پر شتاب تر از او حرکات رزمی را اجرا نمی کند به همین خاطر هیچ کس جرات مبارزه با او را ندارد !

لقب این افسر "برق آسا" است و آنچنان حرکات رزمی را به سرعت اجرا می کند که حتی قوی ترین رزم آوران هم در مقابل سرعت ضربات او کم می آورند ، من چگونه می توانم از خودم و حریم خانواده ام در مقابل او دفاع کنم؟!

استاد تبسمی کرد و گفت: او را به مبارزه دعوت کن و در نبردی مردانه او را سرجایش بنشان!

پسر جوان لبخند تلخی زد و گفت: چه می گوئید؟! او "برق آسا" است و سریع تر از برق ضربات خود را وارد می سازد. من چگونه می توانم به سرعت به او ضربه بزنم؟!

استاد با همان لحن آرام و مطمئن خود گفت: او را به مبارزه دعوت کن و در نبردی مردانه سر جایش بنشان! برای تمرین ضربه زنی برق آسا هم فردا نزد من بیا تا به تو راه سریع تر جنگیدن را بیاموزم!!!

فردای آن روز پسر جوان لباس تمرین رزم به تن کرد و مقابل استاد ایستاد.

استاد از جا برخاست به آهستگی دستانش را بالا برد و با چرخش همزمان بدن و دست و سر و کمر و پاهایش ژست مردی را گرفت که قصد دارد به پسر جوان ضربه بزند. اما نکته اینجا بود که حرکت ضربه زنی را با سرعتی فوق العاده کم و تقریبا صفر انجام داد و یک ضربه استاد به صورت پسر نزدیک یک ساعت طول کشید !!!

پسر جوان ابتدا مات و مبهوت به این بازی آهسته استاد خیره شد و سپس با بی تفاوتی در گوشه ای نشست...

یک ساعت بعد وقتی نمایش ضربه زنی استاد به اتمام رسید، او از پسر خواست تا با سرعتی بسیار کمتر از او همان ضربه را اجرا کند !!!

پسر با اعتراض فریاد زد که حریف او سریع ترین مبارز سرزمین امپراتور است ، آن وقت استاد با این حرکات آهسته و لاک پشت وار می خواهد روش مبارزه با برق آسا را آموزش دهد؟!!

اما استاد با اطمینان به پسر گفت که این تنها راه مبارزه است و او چاره ای جز اطاعت را ندارد...

پسر به ناچار حرکات رزمی را با سرعتی فوق العاده کم اجرا نمود و یک حرکت چرخیدن که در حالت عادی در کسری از ثانیه قابل انجام بود به دستور استاد در دو ساعت انجام شد !!!

روزهای بعد نیز استاد حرکات جدید را با همین شکل یعنی اجرای حرکات چند ثانیه ای در چند ساعت آموزش داد و سرانجام روز مبارزه فرا رسید...

پسر جوان مقابل افسر امپراتور ایستاد و از او خواست تا دست از سر خانواده اش بردارد و افسر امپراتور خشمگین و مغرور بدون هیچ توضیحی دست به شمشیر برد و به سوی پسر جوان حمله کرد !

اما در مقابل چشمان حیرت زده سربازان و ساکنین دهکده پسر جوان با سرعتی باور نکردنی سر و صورت افسر را زیر ضربات خود گرفت و در یک چشم به هم زدن جناب "برق آسا" را بر زمین کوبید !

همه حیرت کردند و افسر امپراتور ترسان و شرم زده از دهکده گریخت...

پسر جوان نزد استاد آمد و از او راز سرعت بالای خود را پرسید ؟!

او به استاد گفت : ای استاد بزرگ! من که تمام حرکات را آهسته اجرا کردم چگونه بود که هنگام رزم واقعی این قدر سریع عمل کردم؟!

استاد خندید و گفت: تک تک اجزای وجود تو در تمرینات آهسته تمام جزئیات فرم های مبارزه را ثبت کردند و با فرصت کافی ریزه کاری های تک تک حرکات را برای خود تحلیل کردند و به این ترتیب هنگام رزم واقعی بدن تو فارغ از همه چیز دقیقا می دانست چه حرکتی را به چه شکل درستی باید انجام دهد و به طور خودکار آن حرکت را با حداکثر سرعت اجرا کرد !

در واقع سرعت اجرای حرکات تو به خاطر تمرین آهسته آن بود ، هرچه تمرین آهسته تر باشد سرعت اجرا در شرایط واقعی بیشتر است.

در زندگی هم اگر می خواهی بهترین باشی باید عجله و شتاب را کنار بگذاری و تمام حرکات را ابتدا به صورت آهسته مسلط شوی و فقط با صبر و حوصله و سرعت پایین است که می توان به سریع ترین و پیچیده ترین امور زندگی مسلط شد. راز موفقیت آنها که سریع ترین هستند همین است : تمرین در سرعت پایین! به همین سادگی!!!

سخن روز : به جای اینكه روشهای قدیمی و غلط را ارزیابی كنید، دنبال روشهای جدید بگردید. توماس ادیسون




طبقه بندی: داستان و مطالب های ترجمه شده،
برچسب ها: برق آسا، شتاب، سرعت، آهسته، آموزش، امپراتوری چین،
[ پنجشنبه 4 خرداد 1391 ] [ ساعت 22 و 01 دقیقه و 16 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]

پدر پیر مرد جوانی مریض شد...

چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد !

پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید.

رهگذران از ترس واگیرداشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد نالان ، راه خود را می گرفتند و می رفتند !!!

شیوانا از آن جاده عبور می کرد و به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند.

یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت: این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک! نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود!

حتی پسرش هم او را در اینجا به حال خود رها کرده و رفته است ، تو برای چه به او کمک می کنی!؟

شیوانا به رهگذر گفت : من به او کمک نمی کنم!

من دارم به خودم کمک می کنم !!!

اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم چگونه روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی و یاری داشته باشم؟! من دارم به خودم کمک می کنم...

سخن روز : بگذار عشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی نلسون ماندلا




طبقه بندی: داستان و مطالب های ترجمه شده،
برچسب ها: کمک، رها کردن، پسر، پدر، شیوانا، رهگذر،
[ پنجشنبه 4 خرداد 1391 ] [ ساعت 21 و 54 دقیقه و 30 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]

 

HOW DOES A FRIENDSHIP BREAK 

چطور یه دوستی خراب میشه؟

Both Friends Will Think The Other Is Busy

هر دو دوست فکر میکنند طرف مقابلشون گرفتاره

And Will Not Contact, Thinking It May Be Disturbing

و تماس نمیگیرن چون فکر میکنن نباید مزاحم بشن

As Time Passes

وقتی زمان گذشت

Both Will Think Let The Other Contact

هردو فکر میکنند بذار طرف مقابل تماس بگیره

?After That each Will Think Why I Should Contact First

بعدش هرکدوم فکر میکنند که چرا من اول تماس بگیرم؟
Here Your Love Will Be Converted To Hate
اینجاست آغاز تبدیل عشقشون به نفرت

Finally Without Contact The Memory Becomes Weak

نهایتا بدون هیچ تماسی از یاد هم غافل میشن

.They Forget Each Other

وهمدیگر و فراموش میکنن

...So Keep In Touch With All

پس تماستون رو با هم حفظ کنید

I Don`t Want You Be One Of This Kind

نمیخوام شما یکی از این دو نفر باشید

 
 
هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد




طبقه بندی: داستان و مطالب های دو زبانه،
برچسب ها: ذوستی، تماس، نفرت، غرور، جدایی، زمان،
[ چهارشنبه 3 خرداد 1391 ] [ ساعت 18 و 56 دقیقه و 04 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]

ابر جوانی در میان طوفان عظیمی بر فراز مدیترانه به دنیا آمد. اما فرصتی برای رشد در آن منطقه نیافت؛ باد عظیمی تمام ابرها را به سوی آفریقا راند. همین که به قاره آفریقا رسیدند،آب و هوا عوض شد: آفتاب تندی در آسمان میدرخشید، و در زیر، شن های خشک صحرا دیده میشد. باد آنها را به سوی جنگل های جنوب راند، در صحرا هیچ بارانی نمی بارید. بنابراین، ابر هم مثل انسانهای جوان، تصمیم گرفت از پدران و دوستان پیرترش جدا شود و به کشف جهان بپردازد. باد اعتراض کرد: چه کار میکنی ؟ صحرا همه جا یک شکل است! به گروه برگرد تا به مرکز آفریقا برویم. آن جا کوه ها و درختان زیبایی وجود دارد!

اما ابر جوان و عاصی، توجهی نکرد. کم کم ارتفاعش را کم کرد، تا سرانجام نزدیک تپه های شنی، پشت نسیم ملایمی نشست. پس از مدت درازی، متوجه شد که یکی از تپه ها به او میخندد.

تپه هم جوان بود. باد، آنرا تازه شکل داده بود. همان جا، ابر عاشق تپه شد.

- روز بخیر. زندگی در آن پایین چه طور است ؟

- با تپه های دیگر، خورشید، باد، و کاروانهایی هم صحبتم که هر از گاهی از این جا میگذرند. گاهی خیلی گرمم میشود، اما تحمل میکنم. زندگی در آن بالا ها چه طور است؟

- اینجا هم باد و خورشید در کنار ماست. اما حسنش این است که میتوانم در آسمان بگردم و با چیزهایی زیادی آشنا بشوم!

- زندگی من کوتاه است. وقتی باد از جنگل برگردد، ناپدید میشوم.

- حالا غمگینی؟

- حس میکنم به هیچ دردی نمیخورم.

- من هم همین احساس را دارم. باد جدید که بیاید مرا به جنوب میراند و باران میشوم. به هر حال سرنوشتم این است.

تپه لحظه ای مکث کرد، بعد گفت: میدانی اینجا در بیابان، به باران میگوییم بهشت؟

ابر با غرور گفت: نمیدانم میتوانم به چیزی به این مهمی بدل شوم یا نه!؟

- از تپه های پیر افسانه های زیادی شنیده ام. میگویند که بعد از باران، گیاه و درخت ما را میپوشاند. اما هیچ وقت نفهمیدم این یعنی چه. در صحرا خیلی کم باران میبارد.

این بار ابر مکث کرد. اما خیلی زود، دوباره خندید و گفت: اگر بخواهی، میتوانم باران بر سرت بریزم. همین که رسیدم، عاشقت شدم و دلم می خواهد همیشه کنارت بمانم.

تپه گفت: وقتی برای اولین بار تو را در آسمان دیدم، من هم عاشقت شدم. اما اگر موهای زیبا و سفیدت را به باران تبدیل کنی، می میری.

ابر گفت: عشق هرگز نمی میرد. دگردیسی میابد؛ می خواهم بهشت را نشانت بدهم.. و با قطره های ریز باران، شروع کرد به نوازش تپه؛ زمان درازی به همین شکل ماندند، تا اینکه رنگین کمان ظاهر شد.

روز بعد، تپه کوچک از گل پوشیده شد. ابرهای دیگری که از آنجا میگذشتند، دیدند که آنجا جنگل کوچکی به وجود آمده، و آنها هم بر تپه شنی باریدند. بیست سال بعد، آن تپه؛ واحه ای شده بود، که با سایه درختانش، مسافران را پناه میداد.

و همه این ها به خاطر این بود که روزی، ابری عاشق، نترسید و زندگی اش را فدای عشق کرد.

برگرفته از وبلاگ دوست عزیزم

http://www.lovelystories.blogfa.com/post/62/%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d9%88-%d8%aa%d9%be%d9%87




طبقه بندی: داستان و مطالب های ترجمه شده،
برچسب ها: ابر، تپه، عاشقی، فدا شدن، باران، دگردیسی، مرگ،
[ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 ] [ ساعت 22 و 00 دقیقه و 53 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]

نقل است؛ "شاه عباس صفوی" رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد، دستور داد تا درسرقلیان­ها بجای تنباکو، ازسرگین اسب استفاده نمایند. میهمان­ها مشغول کشیدن قلیان شدند! ودود و بوی پهنِ اسب فضا را پر کرد، اما رجال - از بیم ناراحتی‌ شاه - پشت سر هم بر نی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا می دادند! گویی در عمرشان، تنباکویی به آن خوبی‌ نکشیده اند!
شاه رو به آنها کرده و گفت: «سرقلیان­ها با بهترین تنباکو پر شده اند، آن را حاکم همدان برایمان فرستاده است »
همه از تنباکو و عطر آن تعریف کرده و گفتند:« براستی تنباکویی بهتر از این نمی‌توان یافت»
شاه به رئیس نگهبانان دربار - که پک‌های بسیار عمیقی به قلیان می­زد- گفت: « تنباکویش چطور است؟ »
رئیس نگهبانان گفت:«به سر اعلیحضرت قسم، پنجاه سال است که قلیان می‌کشم، اما تنباکویی به این عطر و مزه ندیده­ام!»
شاه با تحقیر به آنها نگاهی‌ کرد و گفت: « مرده شوی تان ببرد که بخاطر حفظ پست و مقام، حاضرید بجای تنباکو، پِهِن اسب بکشید و بَه‌‌‌ بَه‌‌‌‌‌‌ و چَه چَه کنید.




طبقه بندی: داستان و مطالب های کوتاه فارسی،
برچسب ها: شاه عباس صفوی، قلیان، تنباکو، پهن اسب،
[ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 ] [ ساعت 19 و 04 دقیقه و 17 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای می گذشت غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است .

به او گفت چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟

جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟

آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود گفت: از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم.




طبقه بندی: داستان و مطالب های کوتاه فارسی،
برچسب ها: غلام، عارف، توکل، بندگی، روزی، خدا،
[ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 ] [ ساعت 19 و 00 دقیقه و 28 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "
چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
-
اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
-
ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
-
بهشت
-
بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
-
آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
-
كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند.
چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند




طبقه بندی: داستان و مطالب های ترجمه شده،
برچسب ها: سگ، اسب، تشنه، سیراب، بامرام، مسافر، بهشت، جهنم،
[ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 ] [ ساعت 18 و 52 دقیقه و 40 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]


ای ایران ای مرز پر گهر


ای خاكت سرچشمه هنر

دور از تو اندیشه بدان

پاینده مانی و جاودان

ای … دشمن ارتو سنگ خاره ای من آهنم

جان من فدای خاك پاك میهنم

مهر تو چون شد پیشه ام

دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو ، كی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاك ایران ما



سنگ كوهت دُر و گوهر است

خاك دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل كی برون كنم

برگو بی مهر تو چون كنم

تا … گردش جهان و دور آسمان بپاست

نور ایزدی همیشه رهنمای ماست
مهر تو چون شد پیشه ام

دور از تو نیست ، اندیشه ام

در راه تو ، كی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاك ایران ما



ایران ای خرم بهشت من

روشن از تو سرنوشت من

گر آتش بارد به پیكرم

جز مهرت بر دل نپرورم

از … آب و خاك و مهر تو سرشته شد دلم

مهرت ار برون رود چه می شود دلم

مهر تو چون ، شد پیشه ام

دور از تو نیست ، اندیشه ام

در راه تو ، كی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاك ایران ما



طبقه بندی: داستان و مطالب های کوتاه فارسی،
برچسب ها: سرود ملی، ایران، خلیج فارس، گوهر، هنر، سرچشمه،
[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ] [ ساعت 21 و 20 دقیقه و 31 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]

دیکتاتور بزرگ، صاحب ثروت و مقام حکومتی، برای تعویض گریم صورتش اتاق رو ترک کرد...

عکاس که بهت زده به هنرپیشه محبوبش خیره شده بود به سمتش رفت ،

خم شد و در حالی که داشت یقه لباس نویسنده رو مرتب میکرد آهسته و با لحن ملامتگری زیر گوشش گفت :

چرا حاضر شدی باهاش عکس تبلیغاتی بگیری؟!

هنرپیشه معروف
 که از ابتدا حواسش به دگرگونی و ناآرامی احوال عکاس بود، بدون مکث جواب داد :

تو چرا حاضر شدی براش عکس تبلیغاتی بگیری؟!!

عکاس قد راست کرد و بعد از چند لحظه سکوت، با همدلی بیشتری گفت : هیچوقت هیچکس نخواهد فهمید که من برای اون کار میکنم، حتی اگه بفهمن هم کسی اهمیت نمیده...!

هنرپیشه معروف با لبخند جواب داد : پس دست کم من دارم شرافتمندانه بهای امتیازاتی رو که به دست میارم میپردازم...!دیکتاتور بزرگ پیروزمندانه به اتاق برگشت و عکاس بهت زده به پشت دوربین !

سخن روز : پروانه اغلب فراموش می كند كه زمانی كرم بوده است... ولتر




طبقه بندی: داستان و مطالب های ترجمه شده،
برچسب ها: دیکتاتور، عکاس، هنرپیشه، کرم، پروانه، شهرت، شرافتمندانه،
[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ] [ ساعت 13 و 55 دقیقه و 50 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند، و تو از او رسم محبت بیاموزی . عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاریست. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه پنهان کردن قلبی ست که به اسفناک ترین حالت شکسته شده . عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن شانه های محکمی ست که بتوانی به آن تکیه کنی.




طبقه بندی: داستان و مطالب های کوتاه فارسی،
برچسب ها: عمیقترین درد، مرگ، زندگی، قلب، شکستن، اشک،
[ جمعه 8 اردیبهشت 1391 ] [ ساعت 12 و 58 دقیقه و 36 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]
Difference between easy and difficult

فرق بین آسان و مشکل


Easy is to dream every night

Difficult is to fight for a dream

خوابیدن در هر شب آسان است


ولی مبارزه با آن مشکل است

Easy is to show victory

Difficult is to assume defeat with dignity

نشان دادن یپروزی آسان است

قبول کردن شکست مشکل است

Easy is to admire a full moon

Difficult to see the other side


حظ کردن از یک ماه کامل آسان است

ولی دیدن طرف دیگر آن مشکل است



طبقه بندی: داستان و مطالب های دو زبانه،
برچسب ها: آسان، سخت، تفاوت، شکست، پیروزی، مبارزه، خوابیدن،
[ جمعه 8 اردیبهشت 1391 ] [ ساعت 12 و 49 دقیقه و 51 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 32 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

داستان و مطالب های کوتاه فارسی و انگلیسی در اختیار شماست که اکثر متن های انگلیسی برای استفاده راحتتر شما ترجمه شده اند.
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

كدهای جاوا وبلاگ






كد تقویم

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
کد جست و جوی گوگل ابزار وبلاگنویسان
ابزار وب

.

من طرف دار صلح هستم، طرفدار صلح در هر گوشه‌ای از این دنیا، به‌خصوص که آن گوشه ایران، سرزمین دلاور مردان و شیر زنان باشد.



آگهی انجمن بهترین وبلاگ

انجمن آگهی بهترین کد قالب وبلاگ

افزایش امتیاز وبلاگ

جایزه ویژه : تبدیل وبلاگ به سایت
وبلاگSponsered By :

قالب کد وبلاگ قالب وبلاگ





انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس